پاییــز هستــی
تا نگاهم از نگاهت جان گرفت ، سهم من از فصل ها پاییز شد
چقدر ویرونه تر از سالهای پیشم
من خسته از اسم شبم ، محتاج لمس آیه ها در انتهای بی کسی ، آغاز کشف سایه ها دیروز در امروز گم ، امروز در فردا نهان آواره تر از جنس باد ، شیداتر از می خواره ها آسودگی هایم چه شد ، ای مرد ای ویرانه ساز فردا و فرداها گذشت ، زنجیر شد افسانه ها در گور تنگ این جهان ، کرم فریبم می خورد هم بستر شک و یقین ، هم سایه با بی سایه ها خود را به نابودی زدن ، بوسه بر انگشتان مرگ نفرین به نام زندگی ، بر وحشت این سال ها در خویش پنهان می شوم تا علتم پیدا شود گم می شوم در کوی خود ، در ظلمت این راه ها بر خاک خاکستر شدن ، تکرار بی فرجامی ام مدفون یک احساس شوم زنده به جای مرده ها وهم است اینها بی گمان ، کابوس در بیداری ام ویرانه ای همرنگ شب ، پایان تلخ جاده ها از قلم (هستی) در تاریخ ۲۸/۲/۸۸ ولی من میدونم که وقتی سرزده میاد میخواد سروگوشی آب بده تا یه بهونه ای پیدا کنه و دوباره شروع کنه به بدخلقی و اذیت کردن. پشت سر هم مثل بازپرس ها سوال میکرد و منم همونطور که توی آشپزخونه خودمو مشغول کرده بودم تلگرافی جوابشو میدادم. مزاحم نداری؟ سر کار مشکلی با کسی نداری؟ اجاره عقب افتاده نداری؟ کم و کسری نداری؟..... توی دلم گفتم نه منصور خان ندارم ، هیچی ندارم. خواستم برا افطار نگهش دارم ولی نموند. موقع رفتن هم یه بسته دو تومانی گذاشت روی میز ، پشت سرش دویدم و بسته رو توی جیب کتش گذاشتم و گفتم ممنون لازم ندارم. یکی از اون نگاهای پراخم و معنی دارش بهم انداخت و زیر لب گفت: تو درست نمیشی مث مامانت لجباز و .. بقیه حرفش رو خورد و در رو محکم پشت سرش بست. بابا راست میگفت خیلی کله شقم یکی نیست بهم بگه دختر دیوونه دویست تومن رو چرا پس دادی؟! توی همین فکرا بودم که در زدند در رو باز کردم. زن صاحبخونه بود. کاسه آشی که توی دستش بود رو بهم داد و گفت: بابات رفت؟ اجاره این ماهت رو جلوتر داد خدا خیرش بده در رو بستم و گفتم: بفرما هستی خانم اینم از دویست تومن.... داشتم از گرسنگی پس می افتادم. قدمهامو تندتر کردم. تو دلم گفتم: حالا به خونه هم رسیدی ، چیزی برای خوردن نداری. باید با این حالت تو آشپزخونه وایسی و شام درست کنی. کلید رو توی قفل چرخوندم و به محض بستن در تند تند لباسهامو دراوردم و طبق عادت همیشگی پرتشون کردم روی مبل و یه راست رفتم طرف یخچال. پارچ آب رو برداشتم و تا ته سرکشیدم. بعدم از فرط گرسنگی یه تکه نان که چند روز مونده بود و حسابی خشک شده بود رو به زحمت فرستادم پایین و روی تخت ولو شدم. کوچه ساکت بود و هیچ صدایی به گوش نمیرسید خسته بودم و اصلا حال نداشتم برم تو آشپزخونه ، از طرفی پلکهامم سنگین شده بود و بدجوری خوابم میومد دستم رو دراز کردم و از میز کنار تختم پاکت سیگارم رو پیدا کردم به جز نور کمی که از لای پرده توی اطاق افتاده بود روشنایی سیگار تنها نور توی خونه بود. همینطور که دراز کشیده بودم دود سیگار رو به هوا میفرستادم و به این فکر میکردم که ماه رمضون ها تحمل تنهایی سخت تر میشه.... فهم دیگران برایمان مشکلتر و در نتیجه احتمال بزرگ شدنمان نیزکاهش می یابد. دو قطره آب در کنار هم ! یا دو تکه سنگ!.... روزایی که حس میکرد حالا حالاها فرصت داره که امیدوار باشه دیگه داره دیر میشه. هر چقدر بیشتر دیر میشه دلهره و اضطرابی که مدام باهاشه هم بیشتر میشه.. همیشه منتظر یه فرصتیم که زندگی کنیم. منتظریم شانس در خونه امون رو بزنه. روزا دارن میگذرن میشه منتظر نبود میشه حتی منتظر شانس هم نبود. ما که دیگه عادت کردیم به اینکه بقیه تنهامون بذارن. خودمون بمونیم با کلی بار که روی دوشمون سنگینی میکنه پس به شانس هم میگیم نیا. اگه قراره شانس بیاریم که دنیامون قشنگ بشه بهتره نیای. بهتره منت شانس هم روی سرمون نباشه... و نه بوی پاییز به مشام میاد. حتی اگه تقویمی نباشه یه حسی هست که خبر از رسیدن پاییز میده پرده ها رو باد تکون میداد. روبروی پنجره نشسته بود. جریان تند باد همه چیزو توی خونه ی کوچیکش به هم میریخت. وحتی باعث میشد سیگار لای انگشتاش زودتر به خاکستر تبدیل شه. یهو جاخورد. اخه اونم داشت میسوخت، توی مسیر باد داشت میسوخت. یعنی اینجوری زودتر تموم میشد؟ بلندشد پنجره رو بست و به ته سیگار توی دستش خیره شد. پاییز در راه بود.. پاییز... هستی ۲۱/۶/۸۹ خانه ام تاریک است وصدایی مبهم از در و دیوار سردش باز میزند برهم خلوت خالی من با من را.. چشم هایم خیس اند ونگاه پنجره مبهوت باز سالگردی دیگر از اغاز تنهایی هاست... هستی ۶/۵/۸۹ بیست و هفتمین روز تولدی که داشتم به ذهنم فشار میارم یه خاطره ی خوب توی این بیست و هفت روز پیداکنم ولی انگار فایده ای نداره شاید امروز واسه خودم جشن بگیرم با عروسکام. مثل بچگی هام..... اما شرط بستم که حالا حالاها نگهش دارم و سنگینیش رو تو گلوم طاقت بیارم. تا حالا بدی از اطرافیانم زیاد دیدم. با بی محبتی و کم توجهی بزرگ شدم و یاد گرفتم روپای خودم وایسم. حتی محبت رو از پدرومادرم گدایی نکردم تحمل همه اینا برام سخت بود ولی حالا می فهمم بدترین عذاب وقتیه که خودت به خودت بدی میکنی. بلایی سر خودم اوردم که عذابش تا اخر عمر همراهمه ازدست دادن هیچکس سخت تراز ازدست دادن خودم نبود حالا دیگه خودمم ندارم. کاش خدا دوباره دستامو بگیره.... نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت مثل همیشه تردید... دیروز اینو نوشتم ولی نتونستم ادامه بدم . دیگه مثل قدیمها نیستم. کرم کور خستگی،آفت سیاه وهم می کشد مرا به زجر،میدرد تنم به خشم اینکه اینقدر عوض شدم بدترین عذاب زندگیمه حالا می فهمم که خیلی از اتفاق ها واقعا مقصری نداره. همیشه وسط یه دایره خیلی کوچیک بودم که هیچ راهی نداشتم حتی به اندازه یه قدم برداشتن و حالا انتخاب یکی از این دو راه برام خیلی سخته یه طرف خراب شدن آینده ای که میشد بهش امیدوار بود و طرف دیگه تموم شدن زندگی کسی که خیلی هم برات مهم نیست!!!! بیا به خانه که امید با تو برگردد هزار مرتبه خورشید با تو برگردد بیا عزیزترین یوسفم که در نفسی بهار رفته به تبعید با تو برگردد بیا که صبح یقین در گشودن چشمی به جای این شب تردید با تو برگردد من و غروب و غم و اضطراب چشمانی به راه مانده که امید با تو برگردد بیا که کوچ کند ماتم از حریم دلم و شادمانه ترین عید با تو برگردد (مصطفی محدثی خراسانی) دیگه حتی دلم برای خودم هم تنگ شده. لعنت به این هم درگیری و دو دوتا چهار تایی که ناخواسته اسیرش هستیم لعنت به این همه تنهایی و انتظار




